شهید مختار مصباح آینه ده

Warning: fread(): Length parameter must be greater than 0 in /home/ammarlou/domains/ammarlou.ir/public_html/wp-content/plugins/bottom-of-every-post/bottom_of_every_post.php on line 32

شهید مختار مصباح آینه ده
نام و نام خانوادگی: شهید مختار مصباح آینه ده
فرزند مرحوم حاجی
تاریخ ولادت :1339
تاریخ شهادت :1364/11/28    
رجعت : 3/3/80
محل شهادت :فاو ، عملیات والفجر 8
نشانی مزار :تهران ، بهشت زهرا(س)
ناحیه:ناحیه 1
   


شهید مصباح آینه ده ، در روستای آینه ده از توابع رودبار دیده به جهان گشود. زمانی که در سنین کودکی پدرش را از دست داد از مادرش که بار زندگی را به دوش گرفته بود ، یاد گرفت روی پای خودش بایستد. بعد از پایان دوره راهنمایی ، برای ادامه تحصیل به تهران آمد و در نزد برادرش ساکن شد. او در سال 61 داوطلبانه به جبهه رفت و بعد از آن خدمت سربازی اش را هم در جبهه مهران گذراند. بعد از پایان خدمت در وزارت بازرگانی مشغول بکار شد اما هیچ وقت از فکر جبهه بیرون نیامد. مادر شهید نیز درباره فرزندش می گوید : مختار همیشه احترام مرا حفظ می کرد. برای رضای خدا کار می کرد. می گفت: مثل مادر وهب باش که خودش پسرش را در کربلا به میدان جنگ فرستاد و وقتی سر وهب را برایش آوردند ، آن را به طرف میدان پرتاب کرد و گفت : من این را در راه خدا داده ام و پس نمی گیرم. من ناراحت می شدم و می گفتم : بروید جبهه خدمت کنید اما مرا با این حرفها اذیت نکنید. آخر من شماها را بدون پدر ، بزرگ کرده ام اما مختار می گفت: مادر ! فقط باید برای رضای خدا کار کرد. 14 روز از ازدواجش نگذشته بود که راهی جبهه شد و 45 روز طول کشید تا به مرخصی آمد. معلوم بود ماندنی نیست . دفعه بعد که می خواست برود ، فقط خودش می دانست این آخرین بار است. وقتی برای خداحافظی آمد ، مادر را در آغوش گرفت و با او خداحافظی گرمی کرد و بعد دستش را مثل میکروفون مقابل دهان مادرش گرفت و گفت : مادر شهید مختار مصباح ! نظرتان درباره شهادت پسرتان چیست ؟ مادر گفت : خدا نکند ، انشاءاله همیشه سالم باشی. بعدها فهمیدیم وقتی می خواست سوار ماشین شود به همسرش گفته بود : اگر من شهید شدم ، شما می توانید ازدواج کنید. آذر ماه سال 64 بود که رفت و دیگر برنگشت. گرچه شهادت مختار شش ماه بعد از ازدواجش اتفاق افتاد اما در واقع آنها کمتر از دو ماه با هم زندگی کردند. شب 28 بهمن ماه سال 64 یک گروه 30 نفری در عملیات والفجر 8 برای تخریب پل ام القصر ( پل تدارکاتی نیروهای دریایی عراق ) به فاو رفت. مختار هم میان آنها بود. از آن جمع تنها یک نفر سالم برگشت. گویا دشمن از انجام عملیات مطلع شده بود. همرزمان شهید نقل می کنند : آن شب نیروهایی که داخل یک معبر تنگ پشت سر هم حرکت می کردند ، ناگهان با شنیدن صدای ناله متوقف شدند. وقتی برگشتند مختار را دیدند که روی زمین افتاده ، ترکش به قلبش اصابت کرده و او را به شهادت رسانده بود. چون منطقه زیر آتش دشمن بود ، مدتی بعد نیروهای عراقی آن منطقه را تصرف کردند. بعدها دیده بان گفته بود: عراقی ها با بولدوزر ، یک گور دسته جمعی کندند و همه شهدای ما را در آن دفن کردند. یک گروه ، از جریان عملیات فیلمبرداری کرد که صحنه شهادت مختار هم در آن ثبت شده بود. مختار خیلی از شهادت حرف می زد. برنگشتن پیکر مختار برای خانواده خیلی سخت بود اما وقتی وصیتنامه اش خوانده شد ، فهمیدیم این شکل شهادت ، آ رزوی خود او بوده است. در وصیتنامه اش نوشته بود : دوست دارم مثل مادرم زهرا(س) شهید شوم ، گورم پیدا نشود. 16 سال گمنامی پاداشی بود که مختار به پاس جهاد در راه خدا از او گرفت. سالهای اول جنگ ، جمعه ها بعدالظهر هر بار در خانه یکی از اعضای فامیل جمع می شدیم و جلسه قرآن برگزار می کردیم. گرداننده این جلسات مختار و یکی از دوستانش به نام کریمی بودند. مختار قرآن می خواند و کریمی برایمان از اوضاع مملکت حرف می زد. این دو با ذوق و شوق زیادی که داشتند ، چنان جمع باصفایی را برای فامیل درست کرده بودند که همه انتظار روز جمعه را می کشیدند تا دوباره دور هم جمع شویم و این دو جوان برایمان صحبت کنند. آنها همیشه با یکدیگر بودند تا اینکه کریمی در عملیات خیبر شهید شد. دو سال بعد نیز مختار به شهادت رسید. آنها باز هم مثل یکدیگر بودند چون هر دو گمنام شدند و عجیب تر آنکه پیکر هر دو آنها در یک روز به خاک میهن بازگشت. شهید کریمی بعد از 18سال و مختار بعد از 16 سال ، 28 صفر سال 80 وقتی به مصلا رفتیم ، در کمال تعجب دیدیم تابوت آنها به فاصله یک تابوت ، روی هم قرار گرفته بود. آنها اینجا هم با یکدیگر بودند. سوم خرداد سال 80 مختار را در بهشت زهرا(س) و در جوار دیگر همرزمانش به خاک سپردیم.

فرازهایی از وصیتنامه شهید :

پروردگارا ! ما به فرمان مبارکت ، به عشق تو ، برای رضای تو و برای اجرای حکم تو به جبهه آمدیم تا بهترین و کوتاه ترین راه رسیدن به تو را بپیماییم و برسیم به آنچه در آرزویش بودیم.

  

نوشته شده توسط farabi در چهارشنبه, ۰۷ تیر ۱۳۹۱ ساعت ۲:۳۶ ق.ظ

دیدگاه


2 + 2 =